تبلیغات
♥*•♫..آسمان آبی..♫•*♥ - خلاصه فیک||don't lie||

درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

جستجو



آمار وبلاگ



Admin Logo


خلاصه فیک||don't lie||
نویسنده :آندر♥یـا  -- یکشنبه 10 آذر 1392-05:03 ب.ظ

Don't lie

سلام دوستان خوشگل و نازم

خب اینم خلاصه و مقدمه اولین فیک این وبلاگ اول یکمی درمورد دوستان گل و نویسنده های این فیک براتون میگم.

خب صادقانه بگم من زیاد از انگلیسی و ترجمه سر در نمیارم...برای همینم خودم داستان مینویسم و اصلا تاحالا هیچی ترجمه نکردم.

من حدود چند ماه پیش با یک خانوم محترم به اسم کتایون آشنا شدم که انگلیسیش حرف نداشت و خیلی به طور اتفاقی بحثمون به نویسنده گی و داستان نویسی کشیده شد که فهمیدم بله ایشون یک اکسوتیک از نوع " خیلی خیلی باحالش "هستند و تازه عاشق سوهو خان هم هستند بعله و تازه یچی دیگه هم فهمیدم اونم اینکه تصمیم گرفته بود یک فیک ناز با کاپل مورد علاقش یعنی لی چن بنویسه نصف انگلیسی وفارسی و منم با کلی التماس و گریه و زاری از نازی جون گلم خواستم که ترجمه اش کنه و اونم برای اولین بار قبول کرد چون هم خیلی امتحان داشت گفت هر هفته فقط 2یا3پارت ترجمه میکنه منم قبول کردم

حالا برید ادامه که خلاصه فیک خوجملمونو گذاشتم و البته یکمی هم تغییرش دادم


نام فیک:دروغ نگو(Don't lie)

نویسنده اصلی فیک :کتایون

نویسنده کوچولو:الینا(کسی که فیک رو تغییر داد.هاهاها)

مترجم فیک:نازنین

تعداد قسمت ها:نامعلوم

کاپل اصلی فیک:لی/چن

نقش های نخودسبز:چانیئول/بکهیون/تائو/لوهان

خلاصه فیک:فیک ما در مورد پسری هست که در 4سالگی خانوادشو از دست داده و بدون اینکه اموال پدرشو به نام اون کنند بهش گفتند که اون بجز پدر و مادر و خواهرش هیچکسی رو نداره و اونو به پرورشگاه منتقل کردند/چون سنش بالا بود معمولا زیاد خانواده ها نوجوان نمی پذیرفتند یا اینکه خودش یکاری میکرد که هیچکس ازش خوشش نیاد برای همین بود که 15 سال تمام توی پرورشگاه بود و تقریبا همه اونو میشناختند(هر کسی که توی پرورشگاه بود)...

************

هوا تاریک ، تاریک بود و یکی یکی تمام چراغ های پرورشگاه خاموش میشد.در پرورشگاه بسته بود و بارون بر روی گیاهان و درختان و در و دیوار و سقف پرورشگاه بی رحمانه می بارید و همه جا پر از آب شده بود.

توی یکی از اتاق های پرورشگاه پسری 18 ساله مشغول کاری بود.

این چند روزه یک نفر بود که از صبح تا شب همش داشت اونو تعقیب میکرد.

انگار این یارو کار و زندگی نداشت که افتاده بود دنبال چن بدبخت.

چیکار باید میکرد؟؟خودش هم هنوز نمیدونست.

برای چی اون دنبالش میکرد؟؟

چون بچه پرورشگاهی بود میخواست از زندگی گذشته اش سر در بیاره؟؟وبدبختش کنه؟؟خیلیا بودند که اینکارای مسخره رو میکردند و تازه لذت هم میبردند اما نه...یا

یا عاشق چشم و ابروش بود؟

"هه...خیلی مسخره هست

.

.

.

لی:

.

.

چن: