تبلیغات
♥*•♫..آسمان آبی..♫•*♥ - دروغ نگو...|...قسمت اول

درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

جستجو



آمار وبلاگ



Admin Logo


دروغ نگو...|...قسمت اول
نویسنده :آندر♥یـا  -- دوشنبه 11 آذر 1392-04:05 ب.ظ

سلـــــــــــــــــــــام اینم از اولین  فیـــــــــک
قولش رو بهتون داده بودم اما میخواستم چهارشنبه بزارمش 
اما دیدم آماده هست برای همینم براتون آوردمش 
امیدوارم خوشتون بیاد خودمم عاشقشم 
خب دیگه زیاد حرف نمیزنم اول بگم پوسترش کار خودمه 
و بگم نظر یادتون نره  
و بعدشم از مترجم عزیزم نازی و کتایون عزیز متشکرم 
حالا میتونید تشریف ببرید ادامه 
دروغ نگو
.
.
♥*•♫.•*♥♥*•♫.•*♥♥*•♫.•*♥

هوا تاریک تاریک بود و یکی یکی تمام چراغ های پرورشگاه خاموش میشد.در پرورشگاه بسته بودو بارون بر روی گیاهان و درختان و در و دیوار و سقف پرورشگاه بی رحمانه میبارید و همه جا پر از آب شده بود .

توی یکی از اتاق های پرورشگاه پسری 18 ساله مشغول کاری بود.

"چن مشغول نوشتن آهنگی بود که در اون لحظه آرومش کنه اما دستش به قلم نمیرفت اون شب براش خیلی خسته کننده بود از بارون متنرف بود نمیدونست چرا اما حس خوبی بهش دست نمیداد."

این چند روزه یک نفر بود که از صبح تا شب همش داشت اونو تعقیب میکرد.

انگار این یارو کار و زندگی نداشت که افتاده بود دنبال چن بدبخت.

چیکار باید میکرد؟؟خودش هم هنوز نمیدونست.

برای چی اون دنبالش میکرد؟؟

چون بچه پرورشگاهی بود میخواست از زندگی گذشته اش سر در بیاره؟؟وبدبختش کنه؟؟خیلیا بودند که اینکارای مسخره رو میکردند و تازه لذت هم میبردند اما نه...یا

یا عاشق چشم و ابروش بود؟

"هه...خیلی مسخره است

فکر میکنم خل شدم چه فکریه که من میکنم؟؟شاید هم خلافکار باشه و بخواد از چن استفاده کنه ...من از کجا بدونم

فقط خداهست که از همه چیز باخبره...اما نه خدایا نمیشه اخه من دارم از فوضولی میمیرم...چیکار کنم؟؟...آره باید یک روز که داره دنبالم میکنه گردنشو بگیرمو بچسبونمش به دیوارو سرش داد بزنم بگم"چرا هی تعقیبم میکنی لعنتی؟"اونم لابد چشماش درشت میشه میگه تاحالا آدم به زیرکی تو ندیدم ...وای وای چن میدونستی خیلی خیال پردازی؟؟بگیرم بخوابم بابا"

همین که خواست چشماشو روی هم بزاره

"شتلـــــــــــــــــــغ"

سریع پرید و نشست رو تختش

*وای مامان صدای چی بود؟*

برگشتو دور و اطرافشو نگاهی کرد و چشمش افتاد به پنجره شکسته...یعنی کارد میزدی خونش درنمیومد داشت از ترس"خدای نکرده"سکته میکرد.

بلند شد و آروم آروم رفت سمت پنجره***

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چانیئول داشت روی تمرینای ریاضیش فکر میکرد و حسابی فکرش درگیر مسائل ریاضیش بود...اعصابش خورد بود صبح روز تعطیل ساعت 6 پاشده بود و داشت مسائل ریاضیشو حل میکرد وتا 3 بعد از ظهر نه چیزی خورده بود و نه کمی استراحت کرده بود سردرد شدید گرفته بود دیگه داشت کم کم از ریاضی بدش میومد.

صدای باز شدن در یخچال رو شنید و سرشو به سمت آشپزخونه چرخوند.

چانی:چیکار میکنی؟؟

بکهیون سرشو از یخچال آورد بیرون و درحالی که دهنش پر از پفک بود با بدبختی گفت:ش..ل..ا..م

چانیئول خندید:سلام...مجبوری با دهن پر حرف بزنی؟؟اه ...اه حالم بهم خورد اول بخور بعد حرف بزن!

بکهیون اخمی کردو همه پفکارو توی دهنش آب کردو خورد!!

:دوست دارم...باز که داری گیر میدی میزنم ورقه هاتو پاره میکنما

و بحثشون شروع شد...

چ:جرات نداری

ب:دارم

چ:نداری

ب:دارم

چ:نداری

ب:دارم

چ:میگم نداری

ب:منم میگم...

لوهان:اه اه خفه شید دیگه بابا بزارید خبر مرگم یکمی بخوابم

چانیئول:اِاِاِاِاِ...چرا نگفتی لوهان خوابه؟؟

بکهیون شونه هاشو انداخت بالا و در حالی که پفکی توی دهانش میزاشت گفت:یادم رفت خب

یک پفک به سمت چانی گرفت:میخوری بیبی؟؟

چانیئول خندید و دهنشو باز کرد:بنداز توش!!

.

اونور تو اتاق لوهان

:اه حالا خفه گرفتند ایــــــــــش...

به اطرافش نگاهی کرد

:این لی کجا رفت؟؟لابد رفت خونه آه چقدر خواب دارم

و در عرض یک ثانیه>>

:خررررر...پفففف

.

تائو:لولو...هیـــــــــــــــــــــــونگ

لوهان ناله کرد:هـــــــــــــــــــــــــــان؟؟

تائو:چقدر میخوابی پاشو کمرت خشک میشه ها!!

لوهان:بدرک بشه...برو گمشو بزار بخوابم

تائو:ای بابا خودت خواستیا

:...شتلـــــــــــــــــــــــغ...:

لوهان از تخت بر روی زمین سقوط آزاد کــــــــــرد.

و تائو بالا سرش قرار گرفت:لولو عزیزم شرمنده الان فکر کنم کمرتم صاف شد

لوهان:تائو زندت نمیزاررررررررررم

.

.

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چن میله جارو برقی رو گرفت دستش:تو کی هستی؟؟

_اوه ببخشید نمیخواستم بترسونمت فقط نزن

چن:میگم توکی هستی اینجا چیکار میکنی؟؟

_منـــــــــــــ...

.

.

پایان قسمت اول...

منتظر قسمت بعد باشید...