تبلیغات
♥*•♫..آسمان آبی..♫•*♥ - دروغ نگو...|...قسمت دوم

درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

جستجو



آمار وبلاگ



Admin Logo


دروغ نگو...|...قسمت دوم
نویسنده :آندر♥یـا  -- دوشنبه 18 آذر 1392-11:25 ب.ظ

سلام
ببخشید دیر شدش کامپیوترم خراب بود نمیتونستم بیام نت
حالا اومدم با قسمت دوم فیک خوشگلم
فقط بگم که حق ندارید از دست لی عصبی بشیدا
حالا برید ادامه میفهمید موضوع از چه قراره

چن:کی هستی و اینجا چیکار میکنی؟

لی همانطور که دستاش بالا بود گفت:میگم بهتر نیست اول اینو بیاری پایین با هم با ملایمت حرف بزنیم؟

چن چشماشو باریک کرد:چرت نگو بابا...راستشو بگو اومدی دزدی؟

لی خندید:اوه چی؟؟معلومه که نه چه حرفا

چن:ساکت ...تو کی هستی؟؟

لی:لی هستم

چن:خوشبختم منم طی هستم

و بعد زد زیر خنده

لی نگاه مسخره ای بهش کرد

:ههههه مرض...رو آب بخندی کجای اسمم خنده داره؟؟

چن که میخواست حرصشو دربیاره:خب خیلی مسخره است آخه مگه طی هم اسمه؟

لی:اسم خودت چیه؟؟

چن دست از خنده برداشت و به فکر فرو رفت"اسم منو پرسید؟باید بهش اسم واقعیمو بگم؟بگم یا نگم فرقی میکنه؟اوه دارم به چی فکر میکنم؟اون یک غریبه هست و من نباید اسممو بهش بگم...من حتی نمیدونم اون یهویی از کجا اومدش...از آسمون...از زیرزمین...از افق!!(هههه بعدشم میره تو افق محو میشه)یا از...مریخ(بعدا به عشقم بگو چرت نگو اول خودت نگو اونم نمیگه)..)

لی دستشو جلوی صورت اون تکون داد:

هی مگه من ازت درخواست ازدواج کردم که سه ساعته داری فکر میکنی؟...من فقط اسمتو پرسیدم باور کن!!

چن نگاهی بهش کردو با حالت لوسی گفت:تو یک غریبه ای و من خوش ندارم به غریبه ها اسممو بگم

لی بهش معترضانه نگاه کرد:هی این درست نیست...تو داری حق منو میخوری من اسممو بهت گفتم ولی تو چی؟؟

چن فکر کرد:اون اسمشو بهم گفت...یعنی...خب راست میگه دیگه بنده خدا...

:بسیار خب من...

ولی یهو دوباره رفت توی فکر: "الان من باید کدوم اسممو بگم؟؟"

لی چشماشو به اطراف چرخوند:ای بابا بازم که رفتی تو فکر نمیخوای جواب بدی؟

چن یهو از دهانش پرید:اینجا بهم میگن چن!

لی لبخندی زد:خوشبختم میتونم دوباره ببینمت

چن سرشو چرخوند سمتشو نگاهی بهش کرد یعنی تو فقط اومده بودی که اسممو بدونی؟

لی دستشو برد سمت صورتش تا گونه هاشو لمس کنه:نه عزیزم برای اینکه باهات دوست بشم

چن دستشو پس زد و خودشو پرت کرد روی تخت:شانس آوردی هم اتاقیام نیستند وگرنا میکشتنت.

لی لبخندی زد و رفت سمتش و روش خم شد:مطمئن باش که اونا منو اینجا نمیبینند اگر هم ببینند برای من اهمیتی نداره.

چن نیشخندی زد و کله اونو به عقب هل داد:

برو عقب...به درک برای منم اهمیتی نداره مگه فکر کردی زن مخفیمی که از آشکار شدنت پیش دوستام بترسم آخه؟؟

لی انگشتشو گرفت سمتشو گفت:بعدا میبینمت خوک کوچولو و بعد سریع در رفت

چن با چشمای اندازه قابلمه حرفشو تکرار کرد:

خوک کوچولو؟؟

:اوه خدایا اون به چه جراتی منو اینطوری صدا میکنه؟

*_________*__________*___________*

لی در زد و داخل شد

لی:سلام رئیس

:چه خبر شد لی؟؟

لی:همه چیز به خوبی جلو رفت من تونستم باهاش صحبت کنم

:لمسشم کردی؟؟

لی:اوه نه نتونستم ولی مطمئن باشید از این به بعد نقشمونو قشنگ اجراء میکنم

:مطمئنی میتونی؟؟

لی:بله من فقط میخواستم اون یکمی با من آشنایی پیدا کنه و با من احساس صمیمیت داشته باشه

:خوبه امیدوارم بتونی هر چقدر پول از اون بگیریم نصفشو به تو میدیم

لی خوشحال به رئیسش نگاه کرد:ممنونم رئیس

:میتونی بری

لی درو بست و با افکار مختلف به سمت اتاقش رفت.

یکمی از این نقشه میترسید

از اینکه آخرش موفق نشه و خودش توی دامی که خودش با دستای خودش درست کرده بیوفته و گرفتار بشه.

اما بخاطر پول هم شده بود میخواست جلو بره.

حتی اگه به قیمت نابود کردن چن تموم بشه.

..........................................|

خب دیگه اینم از این قسمت بای تا چهارشنبه